|
"C Est La Vie"
|
من مي انديشم به روياي ابي زندگي ام. مانند قناراي كه هميشه يك روياي ابي داشت. اري اين قناري يك روياي ابي دارد. اين قناري بر فراز اسماني ابي در جست و جوي رويايش است.
همچون يك عاشق مست و بي تاب. همچون يك دل داده ي وفادار. همچون يك تنهاي بيدار.
قناري در گذر عمر خود بر سر مردم شهر فرياد مي كشيد.
قناري روياي زيباي خود را بر دوش مردم شهر انتظار مي كشيد.
اما چه سود كه اصوات اين قناري براي مردم نا اشنا بودند.
قناري تنها گريه مي كرد و به پروازش ادامه ميداد. در راه و در ميان ابرها فرشته اي را ديد كه او را صدا ميزند. كمي جلوتر رفت فرشته اي را ديد كه دستانش مملو از پرهايي ابي بود. به فرشته نزديك شد.
فرشته قناري را گفت ايا اين پرهاي ابي براي تو اشنا هستند؟
قناري پاسخ داد بلي اين ها گوشه اي از روياي ابي من هستند.
چشمان هميشه باز فرشته براي اولين بار بسته شدند و باز شدند.
قناري قطره هاي اشكي را مي ديد كه از گوشه ي چشم هاي فرشته جاري شده اند. قناري پرسيد تو اي فرشته ميداني روياي من كجاست؟
فرشته به او گفت من در بالاي ابرها و در اسمان هفتم شهرزاد اشفته اي را ديدم كه به بالاترين نقطه ي اسمان پرواز ميكند. شهرزاد تو مرا ديد و اخرين پر ابي را كه برايش مانده بود به من داد.
شهرزاد از من خواست به تو بگويم او به اولين پناهگاه كودكي اش كه اخرين پناهگاه ادمي است خواهد رفت. شهرزاد ابي پوش اخرين پر را به تو داد تا بهانه اي براي بازگشت به روياي ابي تو داشته باشد.
قناري كه بال هايش ديگر طاقت پرواز را نداشتند خطاب به شهرزاد گفت
عطر تو در اعماق لحظه ها جاري است. و جاي تو در جام زندگي خالي است. ان گاه كه تقدير الهي چهره خويش را نمايان سازد چاره اي نيست جز پذيرش عاشقانه.