تبليغاتX
تقديم به سحر گاه زندگي سحر -
"C Est La Vie"

لازم شد برايت بنويسم كه با دلي ازدرد و با نا اميدي به سوي اميد مي روم تا دوباره تو را پيدا كنم.

چشم هايم را يادت هست هرگز اهل دروغ نبوده اند. گاه مشتاق ديدارشان بودي. حالا همان دو سياه شاداب دو سياه باراني اند. تو را گوش مي كشند كه شايد سلامشان كني مي بارند ایا مي بينيشان؟ 

مرا دوست خوب خودت مي داني. چگونه است كه اضطرابم را بي تابي ام را بي خوابي ام را بيماري ام را بي ابي ام را بي ناني ام را بي ياري ام را  نمي بيني. مگر چشم هايت را بسته اي يا لب هايت را كه مبادا نگاهم كني كه مبادا سلامم كني. دوست خوب كه زجر نمي دهد كه ازار نمي دهد كه ابرو نمي برد كه دل نمي شكند كه غرور له نمي كند كه جاي معذرت خواهي توجيه نمي اورد. دوست خوب سكوت نمي كند كه له شوي تا بشكني  تا جواني ات رنگ اندوه بگيرد. كه اميدت رنگ نا اميدي بگيرد.

رفتن پايان نيست دل شكستن شروع است. گاه مي روي  خاطري خوش بر جاي مي گذاري. گاه مي روي دل شكستگي بر جاي مي گذاري. بدرود كه هزينه ندارد. بايد بيايي تا دستي بگيري. كه دستگيري از خود كرده باشي. كه ازمون تو شايد همين باشد كه هست. نه انكه خود مي خواهي و خود خواستي.

دست هاي ياري انگشت شده اند. دانه دانه متهم را اشاره مي كنند. جاي ياري انگشت اتهام شده اند. كه متهم هنوز هم به جرم كرده اعتراف دارد. دوستت دارم و حالا مرا به دار بياويز. كه هم من از اين برزخ زميني نجات يابم. هم كسي نباشد كه وجودش اسباب مشغله ي فكر و ذهن تو را فراهم سازد. كه شايد كوچه هاي شهر را نيز براي عبور بي دلهره ي تو تنگ كرده است. مرا از اين كوچه هاي تنگ به حيات بزرگ مرگ ببر.

مي دانم كشتن من از طريق اعدام و تير باران برايت ناگوار است.

پس سكوت كن. 

() تقدیم به سحر عشق برتر 15 Nov 2007 9 PM   امیر حسین علیمردانی  |