تبليغاتX
تقديم به سحر گاه زندگي سحر -
"C Est La Vie"

خيال مي كرد نيمه ي پنهان صورتش را در پشت ستون جست و جو مي كند. 

نيمه ي پنهان بهانه بود او پرتو يار را نظاره مي كرد.

شايد تنها ارزويش حضور يك مشعل بود در غفلت پنهانش.

زن فكر مي كرد عشق همان مشعل است.هر كجا هست روشني است. هر كجا نيست سوت و كور و تيره است. در ان غريب خانه ي دلتنگ ميان بيداري و خواب مي گريست تا مبادا غافل شود لحظه اي از عشق همسرش. زندگی بدون عشق مشکل است.

چراغ ماه را در دستش گرفت. شعاع مهر را در جانش گذاشت. به امتداد خطي از نور تا قرب مرد رفت.

نا خود اگاه دست باريك خود را بسوي شانه ي افتاده ي مرد دراز كرد.

دست از شانه پرسيد

اين قلب شكسته چه مي خواهد؟

شانه پاسخ داد

من بي تو انباشته از دردم دوستم بدار شايد فردايي نباشد.

زن هنوز چشمانش بسته بود كه فكر مي كرد بايد خروارها بذر عشق بيفشاند و خوشه هاي اميدواري درو كند و ببيند غم موصومي را كه دلش را مي لرزاند.

پس تنور ايمان را افروخت و از درد چشمانش گفت.

چشم هايي كه خيلي دوست داشتند جايي را ببينند اما افسوس كه نمي توانستند.

حال زن نابينا ايمان اورده بود به اين كه عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.

اي كاش مرد هم مي توانست بر ديدگان نابيناي او نگاهي بيندازد.

مي خواست اما توانش را نداشت.

 پس بر او اشكي فشاند و زير لب گفت

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن بينايي را مي دهد.

پس دوست داشتن از عشق برتر است. 

() تقدیم به سحر عشق برتر 2 Nov 2007 10 PM   امیر حسین علیمردانی  |