|
"C Est La Vie"
|
بگذار فراموشت كنم چرا كه تو با من صادق نبودي.
بگذار نگاهت نكنم تا به من بگويي دوستم داري.
شايد همچون گذشته زمزمه ي خداحافظي تو مرا رهسپار كوچه هاي بن بست خواهد كرد.
نه حروف واژه ها ي تكراري.
اعتراف مي كنم كه تنها سوژه اي براي يك صورتك بوده ام.
سوژه اي كه هفت روز هفته سردر گريبان تو بود. سوژه براي تو كه در وجود تو جا خوش كرده بود.
ولي اكنون سوژه اي براي خود شده ام. يك موجود دو پا كه از خود بي خود شده است.
حال كه خشم هاي خفته در اعماق چشمانت از من بيزارند تلاش مي كنم تو را نخواهم.
و تو اي زيبا ترين چهره براي سوژه ها حال من به جايي مي روم كه از خشم چشمانت در امان باشم .
من تنهاي تنها به همان كوي بن بست مي روم كه شايد نيمه ي گم شده ام را پيدا كنم.
فقط تو مي داني كه نيمه ي گم شده ي من يعني گذشته ي من كجاست.
در انتها ي كوي به ياد گذشته ي عرفاني ام به رياضت مي نشينم شايد وجود پرازدردم ارام گيرد چرا كه مي دانم صورتكي غرق در گذشته است و من در جدال با حال از اينده مي گريزم.
