|
"C Est La Vie"
|
تو را اين گونه سخن مي گويم تا بداني من اهل اين اب و خاكم.
چه بسيار بود عشق به اين دنياي پاك كه تشنگي پوچ مرا سيراب مي كرد.
چه خوب است بداني كه خواسته ي تو مرا به خلوت دل خويش فرو برد.
خواسته يا ناخواسته تو بودي كه از من پادشاهي را خواستي.
مرا تنها و تنها بخاطر يك چيز حقير بر شمردي.
پادشاهي پادشاهي از نسل اهريمنان.
حال وقت ان است در اين اتاق چند متري كه ديوارهايش نه جاي پنجره دارند.
نه رنگ افتابي به خود ديده است. بلكه فقط اخرين محل اقامت خونين قربانيان تو بوده است.
لب به اعتراف گشايم. شايد مرا بخشايشي باشد.
بشنويد زمزمه هايي را كه بر خلاف راي شماست.
براي اولين و اخرين بار دست به دعا بر مي دارم.
لعنت بر تو باد.
شايد من مقصر بودم كه اسير هوا و هوس تو را براي دنياي بهتر خواستم.
براي احياي زندگي نه بخاطر مواهب طبيعي بخاطر رسيدن به رفاه جسماني.
زمان ان است كه سجده بر خاك پاك اين زمين به جا اورم.
تو را نداي خداحافظي مي دهم هر چند كه جوابي نخواهم شنيد.
چرا كه مي دانم باد صداي پرواز تو را به گوش مي رساند.
همگان را مژده مي دهم كه اكنون قلمرو پاكمان عاري از معصيت توست.
من به بي نهايت مي پيوندم. اين جا پايان زندگيست.