تبليغاتX
تقديم به سحرگاه زندگي سحر
"C Est La Vie"

شب است و اكنون چشمه سارها بلندتر صحبت مي كنند و روح من نيز چشمه اي جوشان ا ست.

شب است و اكنون تنها اواز عشاق بر مي خيزد و روح من نيز يك عاشق است.

چيزي كه هرگز ارام نگرفته و نخواهد گرفت در ضمير من است و دنبال بيان مي گردد.

ميل عشقي در باطن من است و از زبان واقعي عشق سخن مي گويد.

من نورم اي كاش شب بودم ولي تنهايي من در اين است كه همواره هاله اي ازنور به دور خود دارم.

 من حتي بر شما ستاره هاي كوچك و درخشان كه چون كرم هاي شب تاب فضا هستيد رحمت مي فرستم و اميدوارم با هداياي نوري كه دريافت مي داريد خجسته باشيد.

اما من در نور خود به سر مي برم و تنها شعله هايي كه از خودم سرچشمه گرفته مي نوشم.

من سعادت و خوشي گرفته شده را درك نمي كنم و اغلب فكر مي كنم دزديدن بايد بهتراز گرفتن باشد.

فقر من در ان است كه دست من هيچ گاه از دادن و انفاق باز نمي ايستد حسرت من در ان است كه چشمان منتظر و شب هاي پر ستاره ي ميل را ببينم.

اه كه دهندگان و انفاق كنندگان چه بد بخت اند اي كسوف خورشيد من اي ميل به خواستن و اي گرسنگي فوق العاده در حين سيري و اي وفور.

ان ها از من استفاده مي كنند ولي در حيرتم. ايا نور من به روح انان هم مي رسد؟ شكاف عميقي بين دادن و گرفتن موجود است و بر روي كوچكترين شكاف بين ان هاست كه اخر از همه پل بسته مي شود.

از زيبايي من گرسنگي خاص سرچشمه مي گيرد.

اي كاش مي توانستم به كساني كه روشنايي مي بخشم ازار رسانم اي كاش مي توانستم از كسي كه تحفه از من دريافت داشته ان تحفه را بدزدم بدين سان من گرسنه ي شرارت هستم. چنان گرسنه ي شرارتم كه مايلم به سان ابشار كه حتي در حال ريختن تامل مي كند من هم دست دهنده ي خود را هنگامي كه محتاجي دستش را براي گرفتن به سويم دراز مي كند به عقب كشم.

فراواني نعمت من مرا به فكر چنين انتقامي مي اندازد و خباثت من از تنهايي من سرچشمه مي گيرد.

خوشي بخشيدن من در حال بخشيدن به انتها رسيده و فضيلت من از تنهايي خود به تنگ امده است.

كسي كه هر ان مي بخشد در خطر است مبادا شرم خود را از دست بدهد كسي كه پيوسته تقسيم مي كند قلب و دستش از فرط تقسيم كردن سخت مي شود و پينه مي بندد.

چشمان من ديگر از شرم ديدن گدايان سرشك نميبارند و دستان من انقدر پينه بسته و سخت شده كه ديگر لرزش دست پر شده از احساس را حس نمي كنند. اشك چشم و رقت قلب من به كجا رفته اند؟

اه چه تنها هستند بخشندگان و چه بي زبان اند درخشندگان.

خورشيد هايي كه در خلا دور مي زنند بسيارند. انان با نور خود باد هر چه تاريك است سخن مي گويند ولي به من كه خود نورم چيزي نمي گويند.

اين است دشمني نور نسبت به ان چه نوراني است! نور مسير خود را با بي رحمي تمام طي مي كند.

هر خورشيدي نسبت به انچه مي درخشد بي رحم و نسبت به خورشيد هاي ديگر سرد است.

شب است اكنون چون چشمه ي ابي كه ميل من جريان مي يابد ميل به حرف زدن دارم.

شب است و اكنون تنها اواز عاشقان بر مي خيزد و روح من نيز اواز يك عاشق است.

() تقدیم به سحر عشق برتر 24 Apr 2008 2 PM   امیر حسین علیمردانی  |