|
"C Est La Vie"
|
شب و روز و روز و شب نامه هايت را مي خوانم.
انگار واژه ها دست از سرم بر نمي دارند.
ولي دست خط هنوز برايم اشناست.
جمله هاي عاشقانه هم كه جاي خود دارند.
هنگامي كه نامه هايت را مي خوانم غروب زود رس پاييزي به سراغ روزها مي ايد و دل من از همه چيز و همه كس مي گيرد.
اكنون با اين كه مي دانم نامه هاي قديمي با خيالي اسوده در انباري خفته اند و با هزاران خاطراتي كه از سطر سطرشان دارم دوباره برايت مي نويسم.
چرا كه ارزوي من رسيدن به توست.
همه چيز و همه كس به راهي مي روند كه سعادتمند شوند.
ولي من سعادت خويش را در نامه هايي مي بينم كه در انتهاي ان ها نوشته اي دوستت دارم.
من سعادتم را در اشتياق خود به تو مي بينم.
پس نگذار كاري كنم كه خاطرات قلم و كاغذ را؛ غروب هاي زود رس پاييزي و سكوت محوش اتاق را؛ شوق خود و نگاه تو را؛ و از همه مهم تر عشقم را از ياد ببرم.
و در پايان ملتمسانه از خداوند مي خواهم كه عشقمان پايدار بماند.