|
"C Est La Vie"
|
سكوتي پر از معنا پناهگاه دخترك را غرق در خودش كرده بود.
دخترك پشت خود را به ساعت ديواري قديمي كرد.
مي ترسيد از تيك تاك ساعت ديواري كه پايان لحظه ها را به او هشدار مي داد.
با دو دست پرده را از صورت پنجره به كنار زد.
صندلي گهواره اي خود را مقابل ان قرار داد.
ناگهان رعشه هايي را بر سرزمين پيكرش حس كرد.
قدم هاي مهتاب را بر روي صورتش حس كرد.
اري ساعت پايان كار خورشيد را اعلام مي كرد.
خورشيد بايد به خواب مي رفت.
ابرها بايد به اسمان مي امدند.
ليلي فكر مي كرد نوبتي هم كه باشد نوبت گريه ي ابرهاست.
اما اين بار حدس او برايش جلوه اي ديگر پيدا كرده بود.
نا خود اگاه شبنمي از دريا چه ي زلال چشم هايش جاري شد.
شبنم مقصد خود را مي دانست اما دخترك نه هرگز.
اشك روي گونه توقف كوتاهي کرد.
ولي حركت لبان دختر به اين توقف پايان داد .اشك حركت كرد پايين تر امد.
و سر انجام رسيد به انجايي كه نبايد مي رسيد.
در ميان فراز و نشيب يك نامه نامه اي كه تنها مجنون ليلي به او نوشته بود.
در سكوت چشم ها در تنها ترين روزهاي سال در اغاز بهار در فصلي كه عاشق شده ام .
جشن مرگ مي گيرم.
دخترك خروشان به سوي حياط دويد.
گيسوان سياه رنگش افشان گشته بود و روحش ازرده.
انقدر ايستاد كه ديگر بدنش سرما را حس نكرد.
و هر گز به درون ان خانه باز نگشت.
نمي دانم ايا ان دختر زنده ماند؟
زنده به يك ديدار؟
نه نمی دانم.
اما اين را مي دانم مجنون روزي باز خواهد گشت.
اري مجنون باز خواهد گشت.
و در سکوت سایه ها مرگ تولد را فریاد خواهد زد.