|
"C Est La Vie"
|
خورشيد چهره از ابرها گشود و سپيده زد. معبود در اب و خاك دميد. برگ هاي پراكنده به هوا بر خواستند. ابرها خود را به دستان باد سپردند.
به خدا سوگند در همان لحظه دو فرشته ي پاك هستي دو مخلوق مستي ادم و حوا از دل خاك بيرون امدند.
اين اغازي براي پرستوها بود اين نعمتي بود كه خداي اسمان ها تقديم به پرستوهاي عاشق ديروز امروز و فردا كرد.
اي كاش يادمان نرود ما ادامه دهنده ي راه ادم و حوا هستيم. اي كاش يادمان نرود لحظه هاي عشق بازي اب و خاك. اي كاش يادمان نرود دل هايي را كه براي رسيدن به این راه به دست اورديم.
اما به همان نگاه سوگند روزي مي رسد كه از ما مي پرسند
عاشق شده اي؟
جواب مي دهيم: عشق چيست؟
مي گويند جدايي و دوري اخرين دارويي است كه براي ان تجويز مي شود. براي ان كه اتش گرم و شعله خيزش در قلب ها خاموش شود نا اميدانه به دامن سكوت چنگ مي زنند و در خلوت خود فرو مي روند.
اما چگونه مي توان چشم دل را بست و دلي را به حصار كشيد؟