تبليغاتX
تقديم به سحرگاه زندگي سحر
"C Est La Vie"

زندگي را به رسم دوستي به تو مي سپارم.

خنده ها را تكه تكه

گريه ها را چكه چكه

لا به لاي دفتر عشق مي تكانم.

ناله ي گمشده ي خويش

غوغاي اين عشق جنون اسا

لرزش بند بند استخوان هايم

سرودي ديگر گونه مي خوانند.

اين نواي دلنشين تك سوار شهر سرد است.

اي دوشيزه ي خورشيد همه را تقديم به تو مي سرايم.

زندگي از منظر من قايقي سر گشته بر اعماق درياست.

در دور دست

بركه به بركه

پارو به پارو

در به در

تنهاي

تنها

() تقدیم به سحر عشق برتر 21 Oct 2008 3 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

براي نخستين بار بود كه پا به اوج اين احساس مي گذاشتم.

در يك روز به ياد ماندني و در يك نگاه  كويري و مملو از استرس.

با تمام وجود به دنبال تو مي گشتم كه به خاطر تو اين زندگي را انتخاب كرده بودم.

ناگهان سنگيني نگاهي را حس كردم كه در اوج غريبي برايم اشنا بود.

شبيه اين احساس را وقتي براي اولين بار به تو فكر كردم انجا هم اين نگاه دنبالم مي كرد.

به خودم امدم و چشمانم به دنبال تو بود. هنوز ذهنم صاحب ان نگاه را جستجو مي كرد.

روبروي خود پنجره ای را ديدم. انگار وسط اتوبان تابلوي ايست ديده باشم.

در نگاهت محبت را هميشه حس كرده ام.

چند بار نگاهش كردم. چقدر برايم اشنا بود. مرا مفتون خودش كرد.

خداي من شايد اين نگاه ان افتاب در پس ابريست كه با هر زبان انتظار مرا مي كشد.

اري او در انتظار نگاه من است.

او با نگاهش مي خواهد مرا بفهماند كه هميشه حضور دارد.

خوشحالم كه مي فهمم هيچ كجا خالي از تو نيست.

() تقدیم به سحر عشق برتر 4 Sep 2008 10 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

شب و روز و روز و شب نامه هايت را مي خوانم.

انگار واژه ها دست از سرم بر نمي دارند.

ولي دست خط هنوز برايم اشناست.

جمله هاي عاشقانه هم كه جاي خود دارند.

هنگامي كه نامه هايت را مي خوانم غروب زود رس پاييزي به سراغ روزها مي ايد و دل من از همه چيز و همه كس مي گيرد.

اكنون با اين كه مي دانم نامه هاي قديمي با خيالي اسوده در انباري خفته اند و با هزاران خاطراتي كه از سطر سطرشان دارم دوباره برايت مي نويسم.

چرا كه ارزوي من رسيدن به توست.

همه چيز و همه كس به راهي مي روند كه سعادتمند شوند.

ولي من سعادت خويش را در نامه هايي مي بينم كه در انتهاي ان ها نوشته اي دوستت دارم.

من سعادتم را در اشتياق خود به تو مي بينم.

پس نگذار كاري كنم كه خاطرات قلم و كاغذ را؛ غروب هاي زود رس پاييزي و سكوت محوش اتاق را؛ شوق خود و نگاه تو را؛ و از همه مهم تر عشقم را از ياد ببرم.

و در پايان ملتمسانه از خداوند مي خواهم كه عشقمان پايدار بماند.

() تقدیم به سحر عشق برتر 7 Aug 2008 8 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

به اين گورستان يك استخواندان داده ام به شرط ان كه درست متصل به اتاق من و در ميانه ي گورستان و بر يكي از جرزهاي اين استخواندان باشد تا تصويري را بي ظرافت نقش كند.

ان تصوير مردي سراپا سياه است كه سراسيمه به اين گورستان مي نگرد.

انگار چيز شگفتي مرد را سخت به تعجب مي اندازد.

 تصاوير در ميان گورستان در برابر چشمان خدا مصيبت مقدس و رستاخيز مرد سياه را نمايش مي دهد.

اين چيزي نيست جز اين كه مرد سياه از ديدن قدرت شگفت انگيز استخواندان به گورستان مي نگرد يا از اين كه مي بيند در روز هول انگيز رستاخيز از گور خود بر خيزيده است به استخوان و استخواندان و شايد به گور و گورستان پناه مي اورد.

به شرط ان كه در ميان گورستان باشد.

() تقدیم به سحر عشق برتر 29 Jul 2008 0 AM   امیر حسین علیمردانی  | 

در لحظه هاي بي كسي رو به هر سو مي كنم تصوير توست.

در بي كسي ها قطره اشكي ياد اور تصوير توست.

صحبت ازيك ماه نيست.

 چشم بگشاي و ببين هيچ يك دروغ نيست.

اسمان ابري ندارد. غصه دارد گريه دارد. اسمان اشكي ندارد.

اسمان ميزبان نيست مهمان است. اسمان خندان نيست گريان است.

شيرين تر از اين شراب ان است كه خندان است.

تلخ تر از اين اشك ان است كه گريان است.

اسمان تشنه به يك پيك از شوكران است.

در اخرين پيغام به لحظه ي بدرود وقتي كه اشكي مي چكد از چشم ماه

چون درختي كه به دشتي غم باران داد

اسمان اشك باران مي شود بو سه باران مي شود.

اسمان فرياد بر مي اورد

اي نواي گريه هاي بي قراران  نگفتم راز دل يك از هزاران.

سخن گويم به تو بي پرده افسوس

سحر چون قطره ا ي اشك است مفروشش به باران.

() تقدیم به سحر عشق برتر 5 Jun 2008 8 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

بگذار فراموشت كنم چرا كه تو با من صادق نبودي.

 بگذار نگاهت  نكنم تا به من بگويي دوستم داري.

شايد همچون  گذشته زمزمه ي خداحافظي تو مرا رهسپار كوچه هاي بن بست خواهد كرد.

نه حروف واژه ها ي تكراري.

اعتراف مي كنم كه تنها سوژه اي براي يك صورتك بوده ام.

سوژه اي كه هفت روز هفته سردر گريبان تو بود. سوژه براي  تو كه در وجود تو جا خوش كرده بود.

 ولي اكنون سوژه اي براي خود شده ام. يك موجود دو پا كه از خود بي خود شده است.

حال كه خشم هاي خفته در اعماق چشمانت از من بيزارند تلاش مي كنم  تو را نخواهم.

و تو اي زيبا ترين چهره براي سوژه ها حال من به جايي مي روم كه از خشم چشمانت در امان باشم .

من تنهاي تنها به همان كوي بن بست مي روم كه شايد نيمه ي گم شده ام را پيدا كنم.

فقط تو مي داني كه نيمه ي گم شده ي من يعني گذشته ي من كجاست.

در انتها ي كوي به ياد گذشته ي عرفاني ام به رياضت مي نشينم شايد وجود پرازدردم ارام گيرد چرا كه مي دانم صورتكي غرق در گذشته است و من در جدال با حال از اينده مي گريزم.

() تقدیم به سحر عشق برتر 15 May 2008 9 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

تو را اين گونه سخن مي گويم تا بداني من اهل اين اب و خاكم.

چه بسيار بود عشق به اين دنياي پاك كه تشنگي پوچ مرا سيراب مي كرد.

چه خوب است بداني كه خواسته ي تو مرا به خلوت دل خويش فرو برد.

خواسته يا ناخواسته تو بودي كه از من پادشاهي را خواستي.

مرا تنها و تنها بخاطر يك چيز حقير بر شمردي.

پادشاهي پادشاهي از نسل اهريمنان.

حال وقت ان است در اين اتاق چند متري كه ديوارهايش نه جاي پنجره دارند.

نه رنگ افتابي به خود ديده است. بلكه فقط اخرين محل اقامت خونين قربانيان تو بوده است.

لب به اعتراف گشايم. شايد مرا بخشايشي باشد.

بشنويد زمزمه هايي را كه بر خلاف راي شماست.

براي اولين و اخرين بار دست به دعا بر مي دارم.

لعنت بر تو باد.

شايد من مقصر بودم كه اسير هوا و هوس تو را براي دنياي بهتر خواستم.

براي احياي زندگي نه بخاطر مواهب طبيعي بخاطر رسيدن به رفاه جسماني.

زمان ان است كه سجده بر خاك پاك اين زمين به جا اورم.

تو را نداي خداحافظي مي دهم هر چند كه جوابي نخواهم شنيد.

چرا كه مي دانم باد صداي پرواز تو را به گوش مي رساند.

همگان را مژده مي دهم كه اكنون قلمرو پاكمان عاري از معصيت توست.

من به بي نهايت مي پيوندم. اين جا پايان زندگيست.

() تقدیم به سحر عشق برتر 8 May 2008 7 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

شب است و اكنون چشمه سارها بلندتر صحبت مي كنند و روح من نيز چشمه اي جوشان ا ست.

شب است و اكنون تنها اواز عشاق بر مي خيزد و روح من نيز يك عاشق است.

چيزي كه هرگز ارام نگرفته و نخواهد گرفت در ضمير من است و دنبال بيان مي گردد.

ميل عشقي در باطن من است و از زبان واقعي عشق سخن مي گويد.

من نورم اي كاش شب بودم ولي تنهايي من در اين است كه همواره هاله اي ازنور به دور خود دارم.

 من حتي بر شما ستاره هاي كوچك و درخشان كه چون كرم هاي شب تاب فضا هستيد رحمت مي فرستم و اميدوارم با هداياي نوري كه دريافت مي داريد خجسته باشيد.

اما من در نور خود به سر مي برم و تنها شعله هايي كه از خودم سرچشمه گرفته مي نوشم.

من سعادت و خوشي گرفته شده را درك نمي كنم و اغلب فكر مي كنم دزديدن بايد بهتراز گرفتن باشد.

فقر من در ان است كه دست من هيچ گاه از دادن و انفاق باز نمي ايستد حسرت من در ان است كه چشمان منتظر و شب هاي پر ستاره ي ميل را ببينم.

اه كه دهندگان و انفاق كنندگان چه بد بخت اند اي كسوف خورشيد من اي ميل به خواستن و اي گرسنگي فوق العاده در حين سيري و اي وفور.

ان ها از من استفاده مي كنند ولي در حيرتم. ايا نور من به روح انان هم مي رسد؟ شكاف عميقي بين دادن و گرفتن موجود است و بر روي كوچكترين شكاف بين ان هاست كه اخر از همه پل بسته مي شود.

از زيبايي من گرسنگي خاص سرچشمه مي گيرد.

اي كاش مي توانستم به كساني كه روشنايي مي بخشم ازار رسانم اي كاش مي توانستم از كسي كه تحفه از من دريافت داشته ان تحفه را بدزدم بدين سان من گرسنه ي شرارت هستم. چنان گرسنه ي شرارتم كه مايلم به سان ابشار كه حتي در حال ريختن تامل مي كند من هم دست دهنده ي خود را هنگامي كه محتاجي دستش را براي گرفتن به سويم دراز مي كند به عقب كشم.

فراواني نعمت من مرا به فكر چنين انتقامي مي اندازد و خباثت من از تنهايي من سرچشمه مي گيرد.

خوشي بخشيدن من در حال بخشيدن به انتها رسيده و فضيلت من از تنهايي خود به تنگ امده است.

كسي كه هر ان مي بخشد در خطر است مبادا شرم خود را از دست بدهد كسي كه پيوسته تقسيم مي كند قلب و دستش از فرط تقسيم كردن سخت مي شود و پينه مي بندد.

چشمان من ديگر از شرم ديدن گدايان سرشك نميبارند و دستان من انقدر پينه بسته و سخت شده كه ديگر لرزش دست پر شده از احساس را حس نمي كنند. اشك چشم و رقت قلب من به كجا رفته اند؟

اه چه تنها هستند بخشندگان و چه بي زبان اند درخشندگان.

خورشيد هايي كه در خلا دور مي زنند بسيارند. انان با نور خود باد هر چه تاريك است سخن مي گويند ولي به من كه خود نورم چيزي نمي گويند.

اين است دشمني نور نسبت به ان چه نوراني است! نور مسير خود را با بي رحمي تمام طي مي كند.

هر خورشيدي نسبت به انچه مي درخشد بي رحم و نسبت به خورشيد هاي ديگر سرد است.

شب است اكنون چون چشمه ي ابي كه ميل من جريان مي يابد ميل به حرف زدن دارم.

شب است و اكنون تنها اواز عاشقان بر مي خيزد و روح من نيز اواز يك عاشق است.

() تقدیم به سحر عشق برتر 24 Apr 2008 2 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

حال بايد درپس اسمان شب‌‍ در گذراز ابرهاي تاريك در ميان كوهي تراش خورده سوار بر خويش تاخت.

به سمت قدمگاه كه رويايي براي زندگي است. اري زندگي در قدمگاه عين سادگي است.

مجنون گريان به دنبال مقصدي براي برگشت است.

صد حيف نمي داند حضوري سبز درانتظاراست.  

ناگهان راه برپيكرمجنون سخني مي نشاند.

پيش رو به سوي او كه در فكر انتظار منتظر توست.

عشق به حضور در قدمگاه خستگي را در مجنون كورمي كند مجنون را بيدار مي كند.

اري قدمگاه ايستادگي اش نماد افرينش است. راز و نيازش عين نيايش است.

 سجده بر زمينش شفاعت است شفاعت اخرت است.

بوسه بر خاكش ضمانت است ضمانت زيارت است.

حال مجنون دريافته بود كه به اخر خط رسيده است.

سر به بالا گرفته و قامتي را مي ديد كه براي چشمانش ناشناس بود.

صاحب قدمگاه او را فرا خواند.

مجنون به ارامي نزد او رفت.

پس در قدمگاه عشق را يافت تا رهرو عاشقان قدمگاه باشد.

() تقدیم به سحر عشق برتر 31 Jan 2008 10 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

اشك ها گاهي بلور بي رنگ هستند كه از سكوت چشم ها به عبور پناه مي برند.

در كنار اين عبور اشك ها مي رقصند. رقص اشك ها بر فراز گونه ها هميشه زيباست هميشه با شكوهست.

هر پيچ و تاب اين بلور تبلور عشق است. هر چه اشك ها مي رقصند لرزش عشق است.

شايد اين نداي پشيماني است كه بر پيكرمان مي نشيند.

پشيمان از سخناني كه به زبان امد و گفتيم و پشيمان از سخناني كه به زبان امد و نگفتيم.

ترس دارم از اين كه اشك ها فرصت زندگي دوباره را از ما بگيرند.

پس به اين اميد كه هنوز مرا دوست داشته باشند مي گريم.

مي گريم از اين كه دير هنگام معناي دوست داشتن را فهميده ام.

مي گريم از اين كه مبادا نگفته باشي دوستت دارم.

مي گريم و مي گريم و مي گريم.

() تقدیم به سحر عشق برتر 10 Jan 2008 8 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

دوست مي دارم مسيحيان را زيرا بر اين باورند كه ادميان مي ميرند تا ارواحشان به زندگي در بهشت يا دوزخ ادامه دهند. اما زماني اين سخن براي من گيج كننده مي شود كه كل زندگي يك شخص را از نظر مي گذرانم و در شگفت مي شوم كه كدام بخش از اين زندگي در بهشت ادامه مي يابد.

فرض مي كنم كه كسي ادمي باشد بسار شريف مهربان خوش خلق و سپس گرفتار سانحه ي اتومبيل مي شود و اخرين سال عمرش را با شخصيتي تغيير يافته سپري مي كند.

اين شخص در اخرين سال ادمي است تندخو دروغگو و خشن.

و دوست مي دارم مسيحيان را زيرا بر اين باورند خدا اگر مي تواند يك زندگي پس از مرگ به هر شخص ببخشد پس مي تواند چندين زندگي پس از مرگ عطا كند.

پس امكان دارد كه زندگي ما پس از مرگمان نه تنها از جايي كه متوقف شده است بلكه از همه ي لحظه هاي زيستنمان ادامه يابد.

() تقدیم به سحر عشق برتر 28 Dec 2007 0 AM   امیر حسین علیمردانی  | 

براي فرشته ها دوست داشتن روي زمين حكم نفس كشيدن در قلب دنيا را دارد.

اما شيطان هميشه محكوم به دوست نداشتن است.

فرشته ي من زندگي ماهي دراب‌‌‍‍‌ رقص گل ها در وزش باد بارش ابرها برقامت درختان بازي نور بر دل هاي تاريك و تحرك و شادابي دنياي سكوت را دوست داشت.

در اين بازي شيطان جاودانگي عهد و پيمان من و فرشته را غير قابل باور مي پنداشت. 

ما هر دو وفاداربوديم به انچه كه دوست داشتيم. به انچه كه عشق مي خوانديم.

شيطان ما را به حضور در تاريكي دعوت مي كرد. اما فرشته ي من روشنايي دل هايمان را به حضور تاريكمان ترجيح داد. ما عادت كرده بوديم به دشمني شيطان در زندگيمان.

من مي دانستم شيطان مي خواهد در اين بازي جاي مرا بگيرد.

 شبي نزد فرشته ام رفتم. او را صدا زدم اما جوابي نگرفتم نگران شدم.

سكوت همه جارا فرا گرفته بود.

نگرانيم از حضور شيطان بود. مطمئن بودم شيطان وارد بازيمان شده است چون همه جا تاريك بود. او دوست داشت اين بازي بدون من به پايان برسد.

بغض گلويم را گرفت. مي ترسيدم او فرشته ام را از من بگيرد.

فرشته هميشه به من مي گفت دشمن تاريكي روشنايي است.

دو شمع به نيت روشن ترين حضور روشن كردم. نور بر پيكر بي جان خانه دميد.

ناگهان شيطان درحالي كه فرشته ي مرا به اسارت گرفته بود از دل تاريكي اشكار گرديد و گفت تاريكي جادوي من است و روشنايي ارزوي تو.

 ارزوي تو بر جادوي من غلبه نخواهد كرد.

او داشت فرشته ي مرا با خود مي برد كه نور شمع ها بر چشمان سياهش دميد و فرشته ي من از دست او گريخت شيطان بار ديگر شكست را تجربه مي كرد.

به او گفتم روشنايي ارزويي است كه تاريكي هرگز او را نمي شكند.

() تقدیم به سحر عشق برتر 6 Dec 2007 11 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

من مي انديشم به روياي ابي زندگي ام. مانند قناراي كه هميشه يك روياي ابي داشت. اري اين قناري يك روياي ابي دارد. اين قناري بر فراز اسماني ابي در جست و جوي رويايش است.

همچون يك عاشق مست و بي تاب. همچون يك دل داده ي وفادار. همچون يك تنهاي بيدار.

قناري در گذر عمر خود بر سر مردم شهر فرياد مي كشيد.

قناري روياي زيباي خود را بر دوش مردم شهر انتظار مي كشيد.

اما چه سود كه اصوات اين قناري براي مردم نا اشنا بودند.

قناري تنها گريه مي كرد و به پروازش ادامه ميداد. در راه و در ميان ابرها فرشته اي را ديد كه او را صدا ميزند. كمي جلوتر رفت فرشته اي را ديد كه دستانش مملو از پرهايي ابي بود. به فرشته نزديك شد.

فرشته قناري را گفت ايا اين پرهاي ابي براي تو اشنا هستند؟

قناري پاسخ داد بلي اين ها گوشه اي از روياي ابي من هستند.

چشمان هميشه باز فرشته براي اولين بار بسته شدند و باز شدند.

قناري قطره هاي اشكي را مي ديد كه از گوشه ي چشم هاي فرشته جاري شده اند. قناري پرسيد تو اي فرشته ميداني روياي من كجاست؟

فرشته به او گفت من در بالاي ابرها و در اسمان هفتم شهرزاد اشفته اي را ديدم كه به بالاترين نقطه ي اسمان پرواز ميكند. شهرزاد تو مرا ديد و اخرين پر ابي را كه برايش مانده بود به من داد.

شهرزاد از من خواست به تو بگويم او به اولين پناهگاه كودكي اش كه اخرين پناهگاه ادمي است خواهد رفت. شهرزاد ابي پوش اخرين پر را به تو داد تا بهانه اي براي بازگشت به روياي ابي تو داشته باشد.

قناري كه بال هايش ديگر طاقت پرواز را نداشتند خطاب به شهرزاد گفت

عطر تو در اعماق لحظه ها جاري است. و جاي تو در جام زندگي خالي است. ان گاه كه تقدير الهي چهره خويش را نمايان سازد چاره اي نيست جز پذيرش عاشقانه.

() تقدیم به سحر عشق برتر 22 Nov 2007 9 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

لازم شد برايت بنويسم كه با دلي ازدرد و با نا اميدي به سوي اميد مي روم تا دوباره تو را پيدا كنم.

چشم هايم را يادت هست هرگز اهل دروغ نبوده اند. گاه مشتاق ديدارشان بودي. حالا همان دو سياه شاداب دو سياه باراني اند. تو را گوش مي كشند كه شايد سلامشان كني مي بارند ایا مي بينيشان؟ 

مرا دوست خوب خودت مي داني. چگونه است كه اضطرابم را بي تابي ام را بي خوابي ام را بيماري ام را بي ابي ام را بي ناني ام را بي ياري ام را  نمي بيني. مگر چشم هايت را بسته اي يا لب هايت را كه مبادا نگاهم كني كه مبادا سلامم كني. دوست خوب كه زجر نمي دهد كه ازار نمي دهد كه ابرو نمي برد كه دل نمي شكند كه غرور له نمي كند كه جاي معذرت خواهي توجيه نمي اورد. دوست خوب سكوت نمي كند كه له شوي تا بشكني  تا جواني ات رنگ اندوه بگيرد. كه اميدت رنگ نا اميدي بگيرد.

رفتن پايان نيست دل شكستن شروع است. گاه مي روي  خاطري خوش بر جاي مي گذاري. گاه مي روي دل شكستگي بر جاي مي گذاري. بدرود كه هزينه ندارد. بايد بيايي تا دستي بگيري. كه دستگيري از خود كرده باشي. كه ازمون تو شايد همين باشد كه هست. نه انكه خود مي خواهي و خود خواستي.

دست هاي ياري انگشت شده اند. دانه دانه متهم را اشاره مي كنند. جاي ياري انگشت اتهام شده اند. كه متهم هنوز هم به جرم كرده اعتراف دارد. دوستت دارم و حالا مرا به دار بياويز. كه هم من از اين برزخ زميني نجات يابم. هم كسي نباشد كه وجودش اسباب مشغله ي فكر و ذهن تو را فراهم سازد. كه شايد كوچه هاي شهر را نيز براي عبور بي دلهره ي تو تنگ كرده است. مرا از اين كوچه هاي تنگ به حيات بزرگ مرگ ببر.

مي دانم كشتن من از طريق اعدام و تير باران برايت ناگوار است.

پس سكوت كن. 

() تقدیم به سحر عشق برتر 15 Nov 2007 9 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

معني ندارد كه بگویيم كل زندگي ما رويايي بيش نيست. اگر هميشه در حال خواب ديدن بودیم تصوري از خواب ديدن نداشتیم. چيزي نداشتیم كه با ان خواب ديدن را مقابله كنیم زيرا واجد تصوري از بيداري نبودیم. ما فقط وقتي مي توانيم از تصور اسكناس جعلي سر در بياوريم كه اسكناس هاي واقعي وجود داشته باشد تا اسكناس جعلي را با ان ها مقابله كنيم. همين طور تصور خواب يا رويا تنها زماني معنا مي دهد كه بتوانيم ان را با زندگي در بيداري مقايسه كنيم. 

خواب ها با بیداری فرق دارند.

در خواب ها بسياري وقايع رخ مي دهد كه وقوع ان ها در بيداري محال است. خواب ها معمولا به اندازه ي تجربه اي كه در بيداري رخ مي دهد روشني و وضوح ندارند. چه بسا خواب ها اشفته و بي سر و ته وخالي از جزئيات و عجيب و غريب باشند.

پس چگونه مي دانیم كه گاهي اوقات خواب ديده ایم كه بيداریم در حالي كه واقعا در خواب بوده ایم؟ اين خاطره تنها در صورتي معنا دارد كه راهي داشته باشیم براي اين كه تشخيص دهیم تجربه اي تجربه بيداري واقعي است و تجربه اي ديگر تجربه ي خواب بيداري را ديدن است.

قوت اين جواب بستگي فراوان دارد به خواب هايي كه شخص تجربه كرده است. امكان دارد خواب هاي بعضي افراد  به طرز چشم گيري با زندگي در بيداري فرق داشته باشد. ولي غالب افراد دست كم گاهي  خواب هايي مي بينند كه تفاوت محسوسي با تجربه ي روزمره ي ان ها ندارد و نيز تجربه ي بيداري برخي افراد علي الخصوص در حالتي كه تحت تاثير الكل يا ساير مواد و داروهاي مخدر قرار دارند ممكن است كيفيتي بسيار شبيه خواب داشته باشد. به علاوه تجربه ي بيداري هاي كاذب تجربه اي است نسبتا شايع.

با اين حال در اين قبيل موارد  كسي كه خواب مي بيند معمولا سوال نمي كند كه ايا اين زندگي در بيداري است يا خواب است.

به طور معمول تا زماني كه او به واقع بيدار نشده اين سوال كه

ايا در حال خواب ديدنم؟

ربط و مناسبتي پيدا نميكند

حال سوال من از شما این است که

ایا ما انسان ها یا به عبارت دیگر ما موجودات زنده الان که حضور داریم این حضور ما در خواب است یا بیداری؟ از کجا معلوم که ما الان خواب نیستیم؟ از کجا معلوم که ما بیداریم؟

شاید همه چیز تنها یک خواب باشد؟

() تقدیم به سحر عشق برتر 8 Nov 2007 6 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

خيال مي كرد نيمه ي پنهان صورتش را در پشت ستون جست و جو مي كند. 

نيمه ي پنهان بهانه بود او پرتو يار را نظاره مي كرد.

شايد تنها ارزويش حضور يك مشعل بود در غفلت پنهانش.

زن فكر مي كرد عشق همان مشعل است.هر كجا هست روشني است. هر كجا نيست سوت و كور و تيره است. در ان غريب خانه ي دلتنگ ميان بيداري و خواب مي گريست تا مبادا غافل شود لحظه اي از عشق همسرش. زندگی بدون عشق مشکل است.

چراغ ماه را در دستش گرفت. شعاع مهر را در جانش گذاشت. به امتداد خطي از نور تا قرب مرد رفت.

نا خود اگاه دست باريك خود را بسوي شانه ي افتاده ي مرد دراز كرد.

دست از شانه پرسيد

اين قلب شكسته چه مي خواهد؟

شانه پاسخ داد

من بي تو انباشته از دردم دوستم بدار شايد فردايي نباشد.

زن هنوز چشمانش بسته بود كه فكر مي كرد بايد خروارها بذر عشق بيفشاند و خوشه هاي اميدواري درو كند و ببيند غم موصومي را كه دلش را مي لرزاند.

پس تنور ايمان را افروخت و از درد چشمانش گفت.

چشم هايي كه خيلي دوست داشتند جايي را ببينند اما افسوس كه نمي توانستند.

حال زن نابينا ايمان اورده بود به اين كه عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.

اي كاش مرد هم مي توانست بر ديدگان نابيناي او نگاهي بيندازد.

مي خواست اما توانش را نداشت.

 پس بر او اشكي فشاند و زير لب گفت

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن بينايي را مي دهد.

پس دوست داشتن از عشق برتر است. 

() تقدیم به سحر عشق برتر 2 Nov 2007 10 PM   امیر حسین علیمردانی  | 

سكوتي پر از معنا پناهگاه دخترك را غرق در خودش كرده بود.

دخترك پشت خود را به ساعت ديواري قديمي كرد.

مي ترسيد از تيك تاك ساعت ديواري كه پايان لحظه ها را به او هشدار مي داد.

با دو دست پرده را از صورت پنجره به كنار زد.

صندلي گهواره اي خود را مقابل ان قرار داد.

ناگهان رعشه هايي را بر سرزمين پيكرش حس كرد.

قدم هاي مهتاب را بر روي صورتش حس كرد.

اري ساعت پايان كار خورشيد را اعلام مي كرد.

خورشيد بايد به خواب مي رفت.

ابرها بايد به اسمان مي امدند.

ليلي فكر مي كرد نوبتي هم كه باشد نوبت گريه ي ابرهاست.

اما اين بار حدس او برايش جلوه اي ديگر پيدا كرده بود.

نا خود اگاه شبنمي از دريا چه ي زلال چشم هايش جاري شد.

شبنم مقصد خود را مي دانست اما دخترك نه هرگز.

اشك روي گونه توقف كوتاهي کرد.

ولي حركت لبان دختر به اين توقف پايان داد .اشك حركت كرد پايين تر امد.

و سر انجام رسيد به انجايي كه نبايد مي رسيد.

در ميان فراز و نشيب يك نامه نامه اي كه تنها مجنون ليلي به او نوشته بود.

در سكوت چشم ها در تنها ترين روزهاي سال در اغاز بهار در فصلي كه عاشق شده ام .

جشن مرگ مي گيرم.

دخترك خروشان به سوي حياط دويد.

گيسوان سياه رنگش افشان گشته بود و روحش ازرده.

انقدر ايستاد كه ديگر بدنش سرما را حس نكرد.

و هر گز به درون ان خانه باز نگشت.

نمي دانم ايا ان دختر زنده ماند؟